تبلیغات
این صفحه را به اشتراک بگذارید طرفداران کتاب - دنیاهای موازی-قسمت اول

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

طرفداران کتاب
از جمله : آرتمیس فاول و دارن شان و دلتورا و سیپتیموس هیپ و نیروی اهریمنی اش و .....

شنبه 26 فروردین 1391

دنیاهای موازی-قسمت اول



دلتورا:ولیعهد سایه ها
راستش این داستان نوشته ی خودمه و توی اون از شخصیت های دلتورا استفاده شده.قصد داریم تا یک مجموه از داستان های کتاب های مشهور رو به صورت پارادوکس ارائه کنیم.
من اینجا از جلد خواهر جنوب استفاده می کنیم که آخرین جلد از رمان های دلتورا است.اگر لیف انتخاب کتاب رو نکنه چه اتفاقی می افته؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لیف به داخل گودال عمیق سر خورد و سکندری خوران به سمت شی عجیبی رفت که در انتهای گودال قرار داشت.
چیزی به زیبایی یکی از گوهر های کمربند  دلتورا.

قدرت



***
اژدها نفسش را بیرون داد و فواره ای از آتش زبانه کشید و نگهبانان وحشتزده را عقب راند.سربازان فریاد می کشیدند و شمشیر هایشان را در هوا تکان می دادند.
دان فریاد کشید:حمله کنید!
و ده ها سرباز به سمت آژدها حمله کردند.اژدها غرید و در حالیکه نر می کشید بال های بزرگش را به نشانه ی تهدید باز کرد.
یک صف از سربازان با شمشیر های از نیام کشیده به سمت اژدها حمله ور شدند و در حالیکه شمشیر هایشان را در گردن نرم اژدها فرو می کردند.
اژدها نعره کشید و گروه سرربازان را عقب راند.حتی دان هم چند قدم قب رفت اما ناگهان صد ها نفر از مردم ادی مجهز به ابزار های کشاورزی و شمشیر ای کهنه وو زنگ زده به صف نگهبانان پیوستند و به سمت اژدها هجوم بردند.
اژدها بال هایش را گشود و چند قدم عقب رفت.
نگهبانان  و مردم عدی به سمت اژدها هجوم می آوردند و هر کدام زودتر از بقیه تلاش می کردند تا اسلحه هایشان را در بدن هیولا فرو کنند.
ناگهان نیزه ای هوا را شکافت و در گردن نرم و خونی اژدها فرو رفت.
اژدها نره وحشتناکی کشید و در حالیکه دمش وحشیانه در هوا تکان می خورد دیوار قله را خرد کرد و داخل نمازخانه نمایان شد.
سربازان با دیدن پیکر بی جان جاسمین که در زیر صد ها قطه سنگ قرار داشت به سمتش هجوم بردند و در حالیکه گرداگردش حلقه می زدند شمشیر هایشان را به سمت اژدها بالا گرفتند.

***
جاسمین به سمت گودال می دوید آخرین چیزی که دیه بود لیف بود که به داخل گودال پرید جاسمین فریاد کشید:لیف...!
اما ناگهان دیوار کناری نمازخانه به هزار سنگ کوچک تبدیل شد و دم مار مانند بزرگی که به سمتش می آمد.جاسمین خودش را عقب پرت کرد اما آخرین چیزی که فهمید تنها دم سرخ رنگی بود که او را به دیوار های سنگی کوبید.

***
لیف به سمت گوهر رفت می دانست اگر فقط ان را در بغل بگیرد لمس کند و در آغوش بگیرد مالک همه چیز خواهد شد.
ناگهان صدایی در سرش پیچید
لیف!
صدای جاسمین بود.
جاسمین...
اما فقط یک لحظه بود و بد آن صدا ی مزاحم تنهایش گذاشت.لیف رو گوهر خم شد و دستش را به سمت آن دراز کرد.
به محض آنکه گوهر را لمس کرد سوزسی را در وجودش احساس کرد و ...

***
صدایی فریاد کشید
-بس کنید احمق های دست و پا چلفتی اسلحه هایتان را زمین بگذارید و بروید عقب!
این صدای باردا بود و چند لحظه بعد صدا سربازان می امد که با اطات از فرمانده اسلحه هایشان را زمین می گذاشتند.
ناگهان پیکر ساهی از درون گودال بیرون آمد
نگهبانان به سمت سلاح ها خیز برداشتند و اژدها غزید اما ناگهان پیکر لیف با شنل ساه رنگش از بالای گودال ظاهر شد.





 

نظر من واقعا عالیه نظر شما چی؟